ميرزا حسن حسينى فسايى
186
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
عمر بن عبيد اللّه ، وارد دار الامارهء استخر گرديد و عبيد اللّه پسر خود را به جنگ خوارج فرستاد و عبيد اللّه كشته گشته « 1 » پس عمر با جماعت خود بر خوارج حمله كرده ، آنها را شكستند و تا ناحيهء شاپور كازرون و در مرتبهء ديگر باز خوارج را شكست داد و آنها را به اصفهان دوانيد « 2 » . بعد از چند ماهى خوارج از نواحى اصفهان ، از كوهستان كوهگيلويه و دهدشت ، به ارجان بهبهان آمده ، توقفى نكرده ، از رامهرمز و اهواز گذشتند و چون خبر رجوع از اصفهان و عبور از فارس و اهمال « 3 » عمر بن عبيد اللّه ، به مصعب بن زبير رسيد ، بفرمود كه اگر عمر از خوارج شكست يافته بود بهتر از اين است كه در كار آنها مداهنه نمود ، عمر بعد از شنيدن اين مقالهء مصعب ، لشكرى را به تعجيل از دنبال خوارج برده ، تا آنها را به دجيل « 4 » بغداد رسانيد ، ليكن مصعب او را سرزنش نموده از ايالت فارس معزولش داشت « 5 » و مهلب بن ابى صفرهء ازدى را كه بصيرتى تمام در كار فارس و دفع خوارج داشت ، از موصل و ارمنيه بخواست و به ايالت فارس و دفع خوارج مأمورش داشت و اين وقايع در سال 69 اتفاق افتاد . در سال 71 عبد الملك بن مروان بن حكم اموى از شام به عراق عرب بيامد و با مصعب - بن زبير جنگ كرده ، فتح نموده و مصعب را كشتند « 6 » و سر او را در دار الامارة كوفه به حضور عبد الملك بياوردند . تازه جوانى ز عرب هوشمند * گفت به عبد الملك از روى پند « 7 » زير همين قبه و اين بارگاه * روى همين مسند و اين تكيهگاه بر سپرى چون سپر آسمان * غيرت خورشيد ، سرى خونچكان سر كه هزارش سر و افسر فدا * صاحب دستار رسول خدا بودم و ديدم كه ز ابن زياد * رفت و چها رفت كه چشمم مباد
--> ( 1 ) . ر ك : كامل ، ابن اثير ، ج 6 ، ص 161 ، و طبرى ، ج 8 ، ص 754 . طبرى مىنويسد : در پل طمستان نبرد شديدى درگرفت كه بكشته شدن عبيد اللّه انجاميد . ( 2 ) . طبرى مىنويسد : عمر بن عبيد اللّه در پل طمستان بر خوارج پيروز شد آنها پل طمستان را خراب كرده به اصفهان و كرمان رفتند و پس از آمادگيهاى لازم قصد فارس كردند و به شاپور و ارجان رفتند . ( طبرى ، ج 8 ، ص 754 ) ، و ر ك : ( كامل ، ج 6 ، ص 161 ) . ( 3 ) . ابن اثير ، اهمال عمر بن عبيد اللّه را بدان دليل مىداند كه در فارس با خوارج كه تجديد قوا كرده بودند و از فارس و از محلى كه عمر انتظار آنها را نداشت گذشته و به شاپور و ارجان و اهواز رفته بودند جنگ نكرد و مصعب به او نامهاى نوشت كه : ( تو ماليات را دريافت و استيفا مىكنى و از مقابله دشمن مىپرهيزى ) ، ( كامل ، ج 6 ، ص 161 ) . ( 4 ) . ( دجيل ولايت معتبر است و از دجله آب مىخورد و بدين سبب دجيل مىخوانند ) . ( نزهة القلوب ، ص 41 ) . ( 5 ) . طبرى اين داستان را در ضمن وقايع سال 71 هجرى آورده است . ( ر ك : ج 8 ، ص 807 ) . ( 6 ) . طبرى اين حادثه را مربوط به سال 71 هجرى مىداند ولى مىنويسد كه بعضى آن را مربوط به سال 72 مىدانند . ( ر ك : طبرى ، ج 8 ، ص 813 ) ، مسعودى نيز اين واقعه را مربوط به سال 72 مىداند و مىنويسد : ( اسب مصعب را پى كردند و پياده ماند ، عبيد اللّه زياد سوى وى رفت و دو ضربت بهم زدند ، مصعب زودتر ضربتى بسر عبيد اللّه زد ، . . . عبيد اللّه نيز ضربتى بزد و او را كشت و سرش ببريد و نزد عبد الملك آورد . . . ) ( مروج الذهب ، ج 2 ، ص 111 ) ، و در مجمل التواريخ مىخوانيم : ( اندر آخر سال هفتاد عبد الملك به كوفه آمد و مصعب بن الزبير را بكشت ) ، ( ص 303 ) ، ( قتل مصعب در دير جاثليق نزديك نهر دجيل رخ داد ) ، ( كامل ، ج 6 ، ص 227 ) ، ( و سى و شش سال داشت ) ، كامل ، ج 6 ، ص 232 . مسعودى مىنويسد : قتل مصعب روز سهشنبه 13 جمادى الاول سال 72 اتفاق افتاد . ( مروج - الذهب ، ج 2 ، ص 112 ) . ( 7 ) . اين شعر از صادق تفرشى متخلّص به هجرى است ( يادداشت آقاى سيد حسين عبّاسپور ) .